تبليغاتX
دنیای من
 
 

بیست و دوم رفته بودیم نمایشگاه مطبوعات.. نمایشگاه ۳ سالن بود که به لطف آقای احمد*ی ن*ژاد از ساعت ۱۱ صبح سالن شماره ی ۱ رو بسته بودن تا ایشون برن بازدید بفرماین..ما هم که می خواستیم به غرفه ی مجله ی وزین همشهری جوان سر بزنیم که اتفاقا توی سالن شماره ی ۱ بود و ما ۳ ساعت آزگار سالن های۲ و۳ رو زیر و رو کردیم به امید اینکه بالاخره آقای احمد*ی ن*ژاد از سالن ۱ بازدید کنه و ما بریم به غرفه مون سر بزنیم اما زهی خیال باطل.. ساعت ۵ که ما داشتیم می رفتیم خونه هنوز مستر نیومده بود.( وااای فی*لتر نشم!!)

حالا کمی بگم اندر احوالات نمایشگاه.. در کل از بس خواهرم هی دورم داد و از این طبقه منو می برد به اون طبقه دیگه حس کردم کمرم داره به دو قسمت مساوی تقسیم می شه.. یعنی یه کمردردی گرفته بودم عجیب، البته نمی دونم اگه شما هم ۳ ساعت بین دو طبقه هی رژه برید به این وضع دچار می شید یا نه؟ اما خوب ما داشتیم بی هدف نمایشگاه رو دور می زدیم تا سالن ۱ باز بشه که نشد.. بعدش دیگه دیدم اگه یه جا نشینم ممکنه وسطه سالن ۲ و ۳ بنزین تموم کنم برای همین با خواهرم رفتیم و توی راه پله هایی که بین سالنای ۲ و ۳ بود نشستیم.. البته راه پله های بیرون ساختمون رو نمی گم هاا، همونایی که داخل سالن هستن رو می گم.. بعدش اونجا کلی آدم دیگه هم نشسته بودن و یه آقایی هم با کت و شلوار اونجا خواب رفته بود!! خلاصه ما هم نشستیم و یکی دو تا کتاب که از غرفه ی گل آقا خریده بودیم رو داشتیم می خوندیم که ناگهان یه آقایی با لباس رو*حانی اومد توی راه پله و همینجور که داشت می رفت بالا به مردم تیکه می نداخت! از کنار آقاهه که خواب بود رد شد و با کنایه گفت  منتظر آقای احمد*ی ن*ژادی؟ آقاهه گفت نخیر.. بعدش رسید به ما و با پوزخند گفت اگه منتظر آقای احمد*ی ن*ژادین اون اینجا نمی آد بی خود نشینید اینجا!! منم هویجوری هی نیگاش می کردم بلکه بفهمم الان داره تیکه می ندازه یا مسخره می کنه یا اصلا چشه؟ اونم همونجوری با پوزخند نیگا می کرد..و من در اون لحظات داشتم فکر می کردم که یه عده آدم اینجوری باعث می شن آدم به کل رو*حانی ها نگاه بدی داشته باشه.. واقعا واسه ی همچین افرادی متاسفم .. منم حساااس، تا دو ساعت فکرم مشغول بود که این آقاهه چش بود بهمون اینجوری تیکه انداخت..

آهان راستی یکی از غرفه ها محض لوس بازی مهدی مقدم رو اورده بود توی غرفه ش نشونده بود..من نمی دونم اینا چطوری روشون میشه توی غرفه بشینن تا مردم بیان هی نیگاشون کنن و ازشون عکس بندازن.. توی سالن هم به خاطر همین مسئله ترافیک سنگینی راه انداخته بود..لابد الان انتظار دارید از مهدی مقدم عکس گرفته باشیم و الان بزنم توی وبلاگم آره؟ نه عزیزان من..من اصلا حوصله ی اینکه مردم رو بزنم کنار و خودم له بشم تا بتونم برم و از یه آدم معروف عکس و امضا بگیرم رو ندارم.. از نظر من این کارا لوس بازیه محضه..حالا اگه بریتنی اسپیرزی، چیزی بود یه چیزی.. البته اشتباه نشه من بعضی از آهنگای مهدی مقدم رو خیلی دوست دارم اما همونطور که گفتم بریتنی که نیست که براش خودکشی کنم که!!

پ ن۱: به جون خودم با مطالب این پستم وبلاگم فی*لتر می شه.. البته تا می تونستم با ستاره گذاری و این حرفا وبلاگ رو ایزوله کردم اما بازم دلنگرونم!!.. میگم اگه یه وقت خدایی نکرده فی*لتر شدم می تونم با پاک کردن این پستم دوباره وبلاگم رو پس بگیرم؟؟

پ ن۲:به نظرتو من اگه می موندم خونه شیمی می خوندم بهتر بود یا اینکه رفتم نمایشگاه بهترتر شد؟ (آخه من رو در حالت شیمی خوندن خفت کردن و بردن نمایشگاه)

پ ن۳: راستی اینم بمب گوگلی ایران علیه یاهو که اسم ایران رو از توی لیست ثبت نامش حذف کرده.. از همتون خواهش مندم که روی لینکی که گذاشتم کلیک کنید yahoo mail.. یه توضیح مختصر هم برای کسایی که نمی دونن بمب گوگلی چیه بدم: منظور از بمب گوگلی هم این است كه در وب‌سایت‌هایمان آن را به هم لینك بدهیم كه باتوجه به ساختار جست‌وجوی گوگل، این سایت در صدر نتایج جست‌وجوی كلیدواژه «yahoo mail» قرار بگیرد و مردم جهان و به ‌خصوص گردانندگان یاهو مجبور شوند آن‌را بخوانند..این توضیح برگرفته از وبلاگ ميثم بود.. اگه اطلاعات بیشتری در رابطه با بمب گوگلی می خواید روی وبلاگ میثم کلیک کنید..

  نوشته شده در  پنجشنبه 1386/08/24ساعت 14:24  توسط بیتا  | 

سلام.. بابا دو روز نبودم پاشنه ی در وبلاگ رو از جا کندین که.. خوب چتونه؟ من اینترنت نداشتم وگرنه مریض که نیستم روز تولدم وبلاگ رو آپ نکنم.. تازه کامپیوتر هم ویروس گرفته بود خفن، برای همین بعدش که اینترنت دار شدیم ترسیدم برم تو مدیریت وبلاگم یه وقت ویروسی بشه! منم حساااااس!..ما هم حتما باید از یه جایی یه تلنگری بخوره تو سرمون (حتما هم باید بخوره تو سرمون نه جای دیگه) تا به خودمون بیایم رفتیم آنتی ویروس گرفتیم و روش نصب کردیم!!.. حالا از این حرفا بگذریم             

            ۱۱ آبان تولدم بود       

                دست .. سوت .. جیغ .. کل     

                          

.. و چون الان۱۷  آبانه به جای مبارک باد باید بنویسم مبارک بود... بود.. تازه من کلی نقشه داشتم واسه تولدم و می خواستم یه جشن تپل وبلاگی بگیرم و عکسم رو بذارم توی وبلاگم اما چون این همه از تولدم گذشته.. باید صبر کنید تا سال دیگه.. شرمنده..( منم کشتمتون با این عکسم)

ولی خداییش خیلی خندیدیم روز تولدم..تولد که نمی گیرن واسه آدم! به جاش مسخرم می کردن تا یکم بخندیم!! ببینید چه بدبختیم من که روز تولدم خودم سوژه ی خنده می شم... تازه این همه می گید خانوما روز تولدشون اله و بله گیرشون میاد و آقایون جوراب.. زور نیست این حرفا پشت سر آدم باشه و آخرشم جوراب کادو بگیره؟؟ نه شما بگید زور نیست؟ مثل اینه که آقا موشه آدم دست و دلبازی باشه اما آخرش بهش بگن اصفهانیه خسیس!! خوب دیگه همین.. چون از روز تولدم خیلی گذشته دیگه نوشتنم نمیاد .. بذارید هفته ی دیگه که رفتیم کوه براتون از خودم و خرا می نویسم!! چطوره؟؟....

پ ن۱: شرمنده آپ تولدم زیادی کوتاه شد اما چی کار کنم به خاطر گذشتن از روز تولدم زورم اومد بیشتر بنویسم

پ ن۲: بدجوری سرماخوردم!

پ ن۳: مدتیه راست کلیک وبلاگم رو بستم کار خوبی کردم آیا؟ آخه می دونید بار علمی مطالب وبلاگم بالاس ترسیدم مطالبم رو بدزدن!!

  نوشته شده در  پنجشنبه 1386/08/17ساعت 16:7  توسط بیتا  | 

این هفته نرفتیم کوه و حسابی حالم گرفته شد.. قرار بود پنجشنبه بریم که به دلایل نامعلوم نرفتیم و قراره کوهمون افتاد واسه جمعه.. منم نامردی نکردم و حالم بد شد خلاصه نصف شب بیدار شدم و دیگه گلاب به روتون ..... ( می خواین بگم شامی که خورده بودم چه شکلی شده بود؟) خلاصه این جوری شد که کوه رفتن کلا این هفته تعطیل شد.. البته بهتر شد چون قرار بود بریم دربند منم که از در بند خوشم نمی آد.. من درکه رو دوست دارم ... جون من دیدین از اول وقتی وارد دربند می شیم یه بوی گندی میاد؟ اما درکه اینطور نیست.. با اینکه هردوشون رودخونه دارن و اگه علتش آشغالایی باشه که مردم توی آب می ندازن پس باید درکه هم همین بو رو بده!! اما درکه هم بو نمی ده هم کلا تمیز تره هم مسیری که ازش بالا میریم واسه کوه بهتره.. اما دربند اوایلش بد نیست اما به یه جایی می رسه که جاده مال رو می شه.. به جون خودم راست می گم!! یه بار با دختر خالم داشتیم بالا می رفتیم.. به یه جایی رسیدیم که هر چی دور خودمون می چرخیدیم ادامه ی راه رو پیدا نمی کردیم یعنی دیگه جاده ای نبود که ما ادامه ش بدیم .. منتظر ایستادیم ببینیم بقیه مردم از کدوم طرف می رن  که دیدیم دو دسته شدن و یه عده از یه مسیر ذاغارت می رن یه عده هم از یه مسیر ذاغارت تر .. خلاصه مجبور شدیم همونجا بمونیم تا یه خر پیداش بشه و ما راه بیوفتیم دنبالش و راه رو پیدا کنیم... جدی گفتم منتظر خر بودیم هااا منظورم یه آدم خر صفت نبود! چون اگه توجه کرده باشین همیشه این خرای توی کوه بهترین مسیر رو برای بالا رفتن بلدن ( خوب محل زندگیشونه دیگه) خلاصه خرا مسیری رو که دسته ی اول مردم ازش بالا می رفتن رو گرفتن و ادامه ش دادن.. یعنی همون راه ذاغارته رو.. خلاصه یک باره دیگه این خرا به کمک ما شتافتن.. آخه هر دفعه می ریم کوه و می بینیم صدای زنگوله ی خر میاد .. اگه راه کمی ناهموار باشه می ایستیم ببینیم خرا از کدوم سمت می رن بالا ما هم پشت سرشون راه می افتیم.. البته در صد ریسک این کار بسیار بالاس چون ممکنه ( یعنی مطمئن باش) خرا یه خرابکاری می کنن و یه بوی مست کننده جلوی پای تو راه می افته که ممکنه از شدت خوشبویی این عنصر نامعلوم وسط کوه از حال بری و میدونی که توی کوه از حال رفتن مساوی مرگه.. ارتفاع هم زیاده دیگه وقتی رسیدی زمین حسابی له شدی و یه جورایی باید بیان با کاردک جمعت کنن..

پ ن۱: می خواستم از شیرین کاری هام در حین درس خوندن هم براتون بنویسم که دیگه گفتن مطلبم طولانی می شه شما هم خسته می شین..

پ ن۲: یه چیزی بگم؟ من یادم رفته پ ن مخفف چیه هر دفعه کلی فکر می کنم آخر هم یادم نمیاد(اونوقت انتظار دارم امسال کنکورم رو هم خوب بدم) دیگه اگه شما لطف کنین و ذهن من رو از این درگیری نجات بدین ممنون می شم..

  نوشته شده در  شنبه 1386/08/05ساعت 10:28  توسط بیتا  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM