و اما روز پنجشنبه هفته ی پیش.. گفتیم چرا راه دور بریم؟ با خواهر محترم رفتیم فضای سبز کنار خونمون.. اول محض دست گرمی دوتا آدم برفی یا بهتره بگم کاریکاتور آدم برفی درست کردیم تا هم خودمون یکم بهشون بخندیم هم باعث بسی مسرت شما بشیم.
. اما عكس يكيشونو براتون گذاشتم چون خودم پیش اون یکی بودم مجبور شدم عکس رو ببرم
..

و اما بعد از اون دست گرمی رفتیم سراغ درست کردن آدم برفیه اصلی.. لازم به توضیح نیست خودتون میتونین شاهکارمون رو ببینید!


دماق و دهن از کجامون آوردیم؟
جونم براتون بگه که روبه روی اینجایی که داشتیم آدم برفی درست می کردیم یه رستورانه.. ما هم داشتیم دو ساعت اونجا جون می کندیم و خواهرم تنه ی آدم برفیه رو که با هم درست کردیم رو صاف و صوف می کرد منم داشتم کله ش رو می ساختم .. فکر کنم یکی از کارگرای رستورانه دلش برامون سوخت یه قیف بستنی با دو تا شکلات بر داشت آورد.. همینجور داشت میومد جلو که من قیافه ی جدی به خودم گرفتم و به کارم ادامه دادم... یاروئه احتمالا یه لحظه با خودش گفته غلط کردم اومدم به اینا لطف کنم.. اما چون اینهمه راه رو اومده بود ضایع بود برگرده خلاصه اومد یکم ایستاد منم با یه قیافه ی حق به جانب سرمو بلند کردم نیگاش کردم.. هل شد تند تند شروع کرد اول دوتا شکلاتا رو آورد جلو گفت از اینا می شه واسه چشمای آدم برفیتون استفاده کنید بعدش قیفه رو داد دستم گفت از اینم می شه به عنوان کلاهش استفاده کنید .. دو تا قیفه دیگه هم داد که از اینا هم می شه به عنوان گوشش استفاده کنید.. یه حالتی هست که انگار دکمشو زدن تند تند باید اینارو بگه و متواری بشه.. خلاصه تشکر کردم بچه مردم هم که زرد کرده بود رفت
!! خلاصه کله آدم برفیه یکمی سنگین شده بود دو نفری با کلی ژانگولر بازی گذاشتیمش روی تنه هه و تند تند برف گذاشتیم دور کله ش تا جاش محکم بشه و نیوفته بعد از نصب بقیه ی چیزا نیگا کنید چه آدم برفیه جیگری شد!!!! وای هزارتا عکس باهاش گرفتیم.. با اینکه انگشتامون داشت یخ می زد از سرما اما مگه دلمون میومد ولش کنیم بریم؟( با اینکه دلمون نمیومد ولش کنیم بریم نمی دونم چطوری دو دقیقه بعد شعارایی که می دادیم از قبیل اینکه تا شب پیشش می مونیم و نمی ذاریم کسی خرابش کنه و اینا توی خونه و پای سفره ی ناهار بودیم
)
پ ن۱: یادمه گفته بودم می خوام عکسم رو بذارم توی وبلاگ.. والا من گفتم اما دیدم کسی تحویل نگرفت گفتم خوب اشکالی نداره لابد می خواین همون قیافه ای که از من توی ذهنتون ساختید تا آخر باقی بمونه و دست نخوره.. (آره؟)
..
پ ن۲: نیلوفر دوستای وبلاگیش رو به یه بازی دعوت کرده منم هویجوری خوشم اومد توی بازیه شرکت کنم .. به نظر شما من چه شکلیم و اخلاقم چه جوریه؟ منم مثل نیلو می خوام از همه ی کسایی که میان وبلاگم چه دوستام چه کسایی که وبلاگ رو می خونن اما نظر نمی دن و من نمی شناسمشون بیان واسه این یه پست نظر بدن.. (خواهش می کنم یه بار بیاین و دل من رو شاد کنین
..)
روز چهارشنبه باز فرصت استفاده کردیم و یه سر به پارک لاله زدیم.. یه اکیپ 3 نفره شامل من و خواهرم و دختر خاله م... خداییش خیلی حال داد....دم دمای پارک بودیم که دیدیم مردم عین عقده ای ها هی به همدیگه برف پرت می کردن ..مسلما ما هم اون وسط کلی گوله ی برفی خورد توی سر و رومون اما جواب گوله برفیای کسی رو نمی دادیم آخه ما دنبال یه هدف والاتر بودیم..پیدا کردن جای مناسب برای ساختن آدم برفی!! البته همچین هم دست خالی نبودیم.. دختر خاله م یه گوله برفی درست کرده بود برای مواقع ضروری.. خلاصه داشتیم می رفتیم و می گشتیم که یهو یه چیزی محکم خورد پس کله م.. یعنی نزدیک بود سرم از تنم جدا بشه هااااا.. برگشتم پشت سرم رو نیگا کردم آخه فکر کردم کاره دختر خالمه اما دیدم اصلا نه می خنده نه عذر خواهی ای می کنه نه اصلا تو باغه که چی شده..تازه گلوله ی برفی هم صحیح و سالم توی دستشه!! برگشتم عقب تر دیدم دوتا پسر نره خر دارن ریسه می رن از خنده.. خداییش خیلی عصبانی شدم آخه یکی نیست بهشون بگه دیوانه هااا برف می خواین پرت کنین عین آدم پرت کنین نه یه برفه فشرده که آدمو داغون کنه ( به جونه خودم وسطش سنگ گذاشته بود آخه خیلی سفت بود یعنی تا چه حد می شه برفو فشرده کرد؟)..منم داد زدم و گفتم:
....... ..................... (ای بابا خونواده میاد اینجا سانسور کنید این حرفا رو
) دیدم اصلا نادم نشدن، منم گلوله برفی رو از دست دختر خاله م گرفتم با قیافه ی جدی و عصبانی دوییدم سمتشون.. یه لحظه پسره جام کرد هی شروع کرد که به خدا من نبودم و اینا که من برفه رو پرت کردم طرف حلقش که البته از دومتریه حلقش رد شد
.. اما لاقل نیش پسره ی پررو بسته شد.. اگه من اینجور برنمی گشتم واسه ی یه لحظه هم از کاری که کرده بود پشیمون نمی شد.. واقعا بعضیا یه چیزی رو از حد می گذرونن.. منم اصولا آدمی نیستم که توی فکر تلافی کردن باشم، اگه برفی که طرفم پرت کرد معمولی بود یا لاقل بعدش که دید چطور سرم ترکید! عذرخواهی میکرد هیچی بهش نمی گفتم چون همه دوست دارن توی پارک به همدیگه برف پرت کنن و من کاملا درک می کنم (خودمم علاقه ی شدیدی به اینکار دارم اما می ترسم طرف بی جنبه باشه جد و آبادم رو بیاره جلوی چشمم
) اما اینکه یه برف فشرده رو اونم توی سر کسی بزنم....! استغفرالله..
خوب تیکه ی بی جنبه ها رو هم رد کردیم و رفتیم تا به جای مناسب واسه آدم برفی ساختن رسیدیم و شروع کردیم و این عکسه که الان دارید می بینید شاهکار ماست..

البته هم تنشو هم سرشو خودم درست کردم و دختر خالم و خواهرم همش داشتن برف بازی می کردن اما موقع ساخت تنه دیگه گلوگه بزرگ شده بود یکم تکون دادنش مشکل شده بود و سه تایی از یه سر بالایی ردش کردیم و از اون بالا قلش دادیم پایین و شد اینی که الان می بینین.. البته دهنشم کار دختر خاله مه با چاقو یه دهن گشاد براش درست کرد که شبیه ابلها شد
..نمی خوااااام آدم برفیه من ابله نیست
!!!!!
پ ن۱: اگه آدم برفیه به نظرتون خوکشله که شما لطف دارین چشاتون قشنگ می بینه..اصلا خوشکلی از خودتونه
... هر کی هم به نظرش آدم برفیم زشته توصیه می کنم حتما به یه چشم پزشک مراجعه کنه، چون حتما چشاش ایراد دارن![]()
پ ن۲: منتظر پست بعدی باشید.. قراره عکس از خودم و آدم برفی بذارم توش.. زنبیل بذارید و زود بیاید یه وقت ممکنه پشیمون بشم بعد چند ساعت عکسامو بردارم هااااا
.. دیگه خود دانی! فردا پس فردا دوباره آپ می کنم (اینو محض اطلاع گفتم
)
پ ن۳: بچه هااا یکی از دوست وبلاگیای کنکوریم وارد غیبت کبری شده..سپرده بهم که بهتون بگم براش دعا کنید.. حالا نرید بشینید واسه همون یکی هی دعا کنیدااااا.. بنده و اون یکی دوست وبلاگیه کنکوری اینجا بوق نیستم
..
برای من خیلی این موقعیت پیش اومده که خواننده ی یه وبلاگ باشم و طبق یه زمان معینی انتظار داشته باشم که یارویه صاحب وبلاگ بیاد و آپدیت کنه اما هی وقفه بیوفته توی یکی از آپاش و من هی سر بزنم و هی چارتا فحش به صاحب وبلاگ بدم و وبلاگش رو ببندم.. الان فکر کنم واسه شما همچین حالتی پیش اومد نه؟؟
شرمنده.. داشتم دوره ی افسردگیه صغری رو پشت سر می ذاشتم واسه همین آپ نمی کردم.. دوره ی افسردگیه کبری هم احتمالا بعد از عید پیش بیاد.. آهان راستی ثبت نام اینترنتیم رو هم انجام دادم مرسی از راهنماییهای همگی واسه ی نحوه ی اسکن عکسم.. دو نفر هم پیشنهاد کردن با موبایل عکس بگیرم اما خوب ترسیدم چون کیفیت عکس موبایلم دومگا پیکسله و دیگه گفتم امسال سال سرنوشت سازمه با سمبل کاری لگد نزنم به بخت خودم.. خوب بریم سر صحبتای خودمون..
ای وای راستی یادم رفت سلاااااااااام.. حال و احوال چطوره؟ یلداتون با شونصد روز تاخیر مبارک.. ما هم شب یلدایی هالووین گرفتیم اینم عکسش.. خوشکله؟

طفلی این کدوهه کلی جریانات داشت..شب قبل از یلدا داخل کدوهه به دست یک متخصص تخلیه شد شکلک روش کشیده شد بعدش روشنش کردیم و کلی دورش ذوق کردیم اما هیشکی به فکرش نرسید یدونه عکس از کدوهه بگیره.. فردا شبش دوباره همه دلشون هوای کدو دیشبیه رو کرد و کدوهه رو آوردیم دیدیم طفلی از دیشب تا امشب بیرون از یخچال مونده پیر و چروک شده و خلاصه از ریخت افتاده بعدش یه متخصص دیگه اومد کدوهه رو گذاشت توی آب یخ تا یکمی سر حال بیاد و به زور و این صحبتا کدوهه رو سر پا کردیم و دوباره شمع توش گذاشتیم و روشنش کردیم اما دیگه مثل دیشب خوشکل و گوگولی و تمیز نبود ما هم گفتیم همین رو بچسبیم و ازش عکس بگیریم که تا دو روز دیگه همینشم گیرمون نمیاد
.. خلاصه اگه یکمی این طفلی زشته دیگه به بزرگیه خودتون ببخشید..
اوه ..راااستی من این هفته آزمون قلمچی دادم! تازه هنوز درصدام رو نمی دونم .. شدیدا آدم بفکری هستم نه؟؟ آخه آدرس اینترنتیه قلمچی رو نمی دونم! همون کنکور دات کامه؟ می ترسم شماره موبایل بدم بعدش سایته مال قلمچی نباشه بعدش اینا شماره موبایلمو بترکونن!!آخه می دونید چیه؟ همه دنیا گیر شماره منه واسه همین باید احتیاط کنم دیگه
.. البته این قلمچیه نامرد هم که قرار بود من رو یه جای نزدیک بندازه.. صد رحمت به مسیره دور.. دو تا اوتوبوش راهه با کلی پیاده روی ضمیمه ش.. صبح زود توی اون هوای گرگ و میش و سرد که سگو بزنن نمیره بیرون بنده باید بلند شم برم که به دو تا اوتوبوس صبحگاهی برسم.. هیشکی که تو این خونه منو دوس نداره که برسونتم... ماشالا هزار ماشالا یه چی می گم چشمم نزنید اما اون موقعه خروس خونی که من میرم آزمون بدم توی ایستگاها یدونه منم و هوارتا از این کارگرا که فکر کردن از مارلون براندو خوشکلترن.. رفتم روی صندلیه ایستگاه نشستم (اون موقعی که رفتم تنها بودم و کسی هنوز اون دوروبرا نبود).. پنج دقیقه که گذشت یکی یکی کارگرا می اومدن سر ایستگاه از اون ته صندلی شروع کردن به نشستن هی تعداد زیاد شد و زیاد شد تا رسید به یه قدمی حلقه بنده..من نمی دونم کارخونه تولید کارگر اون دورو بر بود جریان چی بود که هرچی می اومدن تموم نمی شدن دیگه گفتم تا چند دقیقه دیگه اوتوبوس نیاد اینا میان روی منم می شینن دیگه پا شدم رفتم ته صندلی نشستم که تا اتوبوس بیاد امنتیت جانی داشته باشم .. خدا رو چه دیدی اینا که همینطوری دارن می ریزن تو ایستگاه تلق پولوق لم می دن رو صندلی ما هم که شانس نداریم یه وقت دیدی یکیشون منو نمی دید زرتی می اومد می نشست لهم می کرد .. منم نخبه ی مملکت.. تا چند روز عزای عمومی اعلام می شد و روزنامه هاا دیگه کولاک می کردن و حالا من به جهنم شماها عجب شانسی اوردین من هنوز اینجام هاااا..وگرنه از بی بیتایی معلوم نیست تا کی دووم میاوردید.. برید صدقه بدید .. خطر از بیخ گوشتون رد کرد
..
پ ن۱:کریسمستون رو پیشاپیش تبریک می گم آخه دیگه خودمم به خودم اعتماد ندارم می ترسم بعد این آپ غیبم بزنه دوباره مجبور شم با کلی تاخیر بهتون تبریک بگم..
پ ن۲: از تمامیه کسانی که این مدت لطف داشتن و اومدن وبلاگم بدونه اینکه لطفشون رو جبران کرده باشم شدیدا پوزش می خوام سعی می کنم این مدت وقت بذارم و بیام سر و کله و پا و دست بزنم و برم.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|