تبليغاتX
دنیای من
 
 

سلام.. سارا ناز جون مرسی که اومدی و وقفه ای که افتاد توی آپ کردنم رو کوبیدی توی سرم تا به خودم بیام و دوباره وبلاگ رو آپ کنم! عرضم به حضورتون که این چند روزه (یعنی 3 روزه) مامان بزرگم روضه داشت (و همچنان دارد) و دست تنها بود (بود؟) و منم که فداکار!! می رفتم و در قسمت توزیع چای به عوامل کمک می کردم.. نه به خاطر ثوابش هااا به خاطر خاطراتی که از زمان های دور و روضه های سال های پیش توی خاطرم مونده و چه گندایی که با دختر خالم توی شربتای مردم نمی زدیم..خدا از سر تقصیراتمون بگذره .. واقعا موندم که این مامانامون چه اعتمادی به ما داشتن که ما رو تنها توی آشپزخونه تنها می ذاشتن و مسئولیت شربت و چایی دادن رو به عهده ی ما می ذاشتن و در طول روضه شاید دو سه بار به ما سر می زدن..وای وای یادمه روضه های مامان بزرگم برای ما به معنیه یه تفریح درست و حسابی بود.. یعنی روضه خون از اون ور واسه مردم روضه می خوند و همه های های گریه می کردن درحالی که من و دخترخاله م به خاطر ابتکارای جدیدمون توی گند زدن داشتیم هرهر می خندیدیم.. یعنی چند ساعت روضه ما رو پامون بند نبودیم و از شدت خنده و دلدرد همه ش یه وری بودیم.. مثلا بعضی موقع که کار شربت دادن یه نواخت و خسته کننده می شد شروع می کردیم یخای لیوانای کسایی که شربت خوردن رو می ریختیم توی لیوانای جدید و می دادیم به جمعیت و خلاصه کلی واسه خودمون هیجان کاذب ایجاد می کردیم..چقدر هم فکر می کردیم کارمون قشنگ و بامزه س (نبود واقعا؟)..البته بیشتر ذوق و کیفش این بود که یواشکی این کارا رو می کردیم و کسی مطلع نمی شد، تا چند وقت پیش هم که به مامانامون اینا رو گفتیم اصلا باورشون نمی شد..آخه فقط جریانه یخا که نبود که! حالا من خوبش رو گفتم . البته من کوچیک که بودم دختر آرومی بودم و توی جمع هم فوق العاده خجالتی بودم اما از بعضی شیطنتا واقعا نمی شه گذشت.. دیگه ما اینیم دیگه..

خلاصه امسال هم با کلی ذوق با دخترخالم همون کار همیشگیمون رو به دست گرفتیم اما چه کیفی؟ اشپزخونه که اپنه و مهمونا هم که تو حلقمونن اصلا نمی شه گند زد.. البته باید این رو هم در نظر گرفت که الان من 19 سالمه و دخترخاله م 21 سالشه، دیگه واسه ی گند زدن یکمی سنمون زیاده نیست؟ منظورم این نیست که زشته همچین کاری و ما باید الان سنگین و رنگین باشیم، نه واسه بچه بازی هیچ وقت دیر نیست..منظورم اینه که باید از خطراتی که این کارمون ممکنه برای سلامت مردم داشته باشه آگاه باشیم ویه وقت کاری نکنیم که کلهم هپاتیت بگیرن..(البته انقدرا هم پست فطرت نبودیم که همینجوری یخا رو بندازیم تو لیوان مردم هاااا یه آب هم می شستیمشون، اما چون اگه مامانیا خبردار می شدن کله مون رو می کندن! خیلی ذوق می کردیم از این کار)..

خلاصه چی بگم از این روضه ها..ایشالا واسه ی روضه ی فردا واسه همتون عل الخصوص کنکوریای وبلاگ دعا می کنم به مراد دلشون برسن..

تا اینجاش که زیر ذره بین خانومایی که میومدن روضه  ما دست از پا خطا نکردیم از این به بعدش هم انشاالله نخواهیم کرد..موقع پذیرایی هم این خانوما اعصابمون رو خورد می کنن هاا.. فکر کنید یه مشت آدم با لباس و چادر مشکی بیان توی خونه خوب آدم نمی تونه از همدیگه تشخیصشون بده..آشپزخونه هم اپنه و یه پرچم سیاه جلوی اپن گذاشتیم که داخل آشپزخونه راحت باشیم اما به هر حال سایه ی رفت و آمد آدما رو از پشت پارچه می شه دید.. حالا فکر کنید این خانما که میان من می ایستم و از پشت پرده حرکت سایه ها نیگا می کنم تا بفهمم کی کجا می شینهو این خانوما انقدر دور می زنن و با این سلام علیک می کنن و با اون ماچ و موچ راه می ندازن و میان یه جا بشینن بعدش یهو پشیمون می شن پا می شن میرن یه جا دیگه خلاصه من تو آشپزخونه گه گیجه می گیرم آخرشم نمی فهمم کی کجا می شینه.. تو رو خدا اگه خانومایی که وبلاگ رو می خونن خودشون یا ماماناشون یا آشناهاشون روضه میرن بهشون بگین به اولین جایی که رسیدن بشینن و از دور به این و اون سلام بدن و این کسایی که پذیرایی می کنن رو دچار گه گیجه نکنن..

  نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/23ساعت 0:8  توسط بیتا  | 

سلام..من امروز بالاخره تصمیم گرفتم آپ کنم و با خودم گفتم بذار ببینم از آپ قبلیم چقدر گذشته فکر می کردم هنوز به دو هفته نکشیده که دیدم وااااای 3 هفته س من آپ نکردم!!! شماها خجالت نمی کشین؟ چرا به من هیچی نمی گین؟

البته روزهای بدی رو پشت سر گذاشتم چونکه انتخاب رشته ی دانشگاه آزادم مونده بود و داشتم می ترکیدم، چون هیچ رشته ای رو نمی تونستم انتخاب کنم و چون تراز رشته ی دامپزشکی خیلی بالا بود به پیشنهاد پشتیبانم رشته های پایین تری رو انتخاب کردم و گفتم که هر گلی قراره به سرم بزنم بزنم توی همون کنکور سراسری لطف کنم بزنم..من الان شدیدا نیازمند کمکهای شما واسه ی ترمیم اعصابم هستم، چون چند روزه که بی خودی عصبانیم و از دیروز تا حالا کتاب می گیرم دستم که درسمو بخونم اما دریغ از یک کلمه..در ضمن چند روزه از همه کس و همه چیز متنفرم..حتی از برفی که داره میاد

روز جمعه هم که آزمون قلمچی داشتم و خیلی بد خونده بودم و خیلی هم روحیه م گند بود.. بهم زنگ زدن گفتن که امتحان دو ساعت دیرتر برگذار می شه و من یه ربع قبل امتحان یعنی ساعت یه ربع به ۹ تو حوضه ی امتحان حاضر باشم منم گفتم همونجا باشید تا من زود بیام.. خلاصه ساعت یه ربع به ۹ وسایلم رو چک کردم که از خونه برم بیرون (توجه داشته باشید که یه ربع به ۹ باید اونجا می بودم)..دیدم همه چی تکمیله راه افتادم به سمت اتوبوس دونی.. رفتنم با دو کورس اتوبوسه برگشتنم هم همینطور در نتیجه من برای رفت برگشت به چندتا بلیط احتیاج دارم؟؟ آفرین چهارتا.. اما من چند تا بلیط داشتم؟ ۲ تا، بنابراین گفتم میرم از سر ایستگاه بلیط می خرم دیگه.. توی اون سرما با مف آویزون ۱۰ دقیقه راه گز کردم تا رسیدم به ایستگاه.. با اعتماد به نفس کامل رفتم به سمت باجه ی بلیط فروشی و داشتم با دندون دستکشم رو در میاوردم و دست می کردم توی کیفم که دیدم کیف پولم نیستش!! ای تف به این شانس همین دیشب از توی کیفم درش آوردم و داشتم باهاش توی خونه مسخره بازی در میاوردم! جیبای مانتوم رو گشتم اما مگه آدم وقتی مانتوشو می شوره جیباشو تخلیه نمی کنه؟ پس منی که دیروز مانتوم رو شسته بودم مثلا با چه امیدی داشتم جیبامو زیر و رو می کردم؟ خلاصه همه جا رو حتی توی کفش و جورابم رو برای پیدا کردن یدونه صد تومنی نه اصلا یدونه پنجاه تومنی گشتم اما هیچی پیدا نکردم.. منم عین بدبختای کتک خورده مجبور شدم این همه را ه رو برگردم! فکر کنید یه 10 دقیقه تا اتوبوس دونی یه 10 دقیقه واسه دوباره برگشتن به خونه یه 10 دقیقه واسه ی دوباره رفتن به اتوبوس دونی..روی هم میشه چند دقیقه؟ خوب حالا این بی خیال از اون ور هم اتوبوس آخر رو که سوار شدم یه ایستگاه زودتر پیاده شدم اینو دیگه کجای دلم جا بدم؟ در نتیجه وقتی رسیدم به حوضه م ساعت یه ربع به 10 بود.. پشتیبانم هم هی دعوام می کرد که چرا انقدر دیر اومدی؟منم که گیر دماغم بودم و داشتم سعی می کردم از آویزون شدنش جلوگیری کنم با یه جمله ی سریع خودمو خلاص کردم و گفتم توی راه گم و گور شدم.. می دونم خیلی تابلو بازی بود اما خوب دیگه چی می گفتم؟ خلاصه موقع آزمونم تا اومدم شروع کنم عمومیا رو جواب بدم وقت تموم شد..و من واقعا در اون لحظه به خودم افتخار می کردم.

امروزم که رفته بودم با پشتیبانم انتخاب رشته م رو کامل کنم پشتیبانم خفتم کرده که چرا نظرخواهی رو پر نکردی از حقوق من به خاطر این کم می شه!! و من یاد روز آزمون افتادم که آخر امتحان با اون اعصاب داغون همینجوری یه نیگایی به پرسشای نظرسنجیه آخرش انداختم و یکی از سوالا این بود: آیا دانش آموزان متاخر در محل جداگانه متوقف می شوند؟ تازه اولین گزینه ش هم این بود که خیر متاسفانه تا زمان شروع آزمون و حتی بعد از آن داوطلبان متاخر در حال رفت و آمد در سالن آزمون هستند! بعد مثلا فکر کنید منی که با این همه تاخیر اومدم بیام اون گزینه رو بزنم.. شما جای من بودین از خیر نظرسنجی نمی گذشتین؟

  نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/07ساعت 13:57  توسط بیتا  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM