تبليغاتX
دنیای من
 
 

سلام.. اول از همه یه توضیح در مورد پست قبلیم بدم که بنده هنگام انجام دادن عملیات های تعویض یخ و این صحبتا بسیار کوچیک بودم و با اینکه امسال با شنیدن اسم روضه دهنم آب افتاده بود اما به دلیل بالا رفتن سن و کامل شدن عقل از انجام هرگونه کار زشت و بچه گانه خودداری کردم .. در ضمن هر گونه تهمت در مورد بچه ی پررو و تقس(طغس؟ تغس؟) بودن رو رد می کنم، خداییش اگر زمان بچگیم  رو می دیدین یه دختر خیلی خوب و آروم و مهربون می دیدید که مردم با فرشته ها اشتباه می گرفتنش(چه از خود راضی) اما دلیل کارهام، شیطنت هاییه که توی ذات همه ی بچه هاس.. آخیش راحت شدم!

خوب حالا بریم سر اصل مطلب که باعث شد بیام وبلاگ رو آپ کنم.. من امسال از اولش که نه ولی هرچی که بیشتر به عید نزدیک می شدم سعی می کردم بیشتر از کارای متفرقه م بگذرم و به درسم برسم که البته نمی دونم تا چه حد موفق شدم.. اول سال من کلاس موسیقی (نوع ساز هم به خودم ربط داره) می رفتم و وبلاگ نویسی می کردم.. یک ماه اخیر که احساس نزدیکیه شدیدی به عید کردم کلاس موسیقی رو به کل گذاشتم کنار و هر وقت یادش می افتم حرصم می گیره چون خیلی دوسش داشتم اما ایشالا بعد از کنکور ادامه ش می دم.. الانم دیگه فکر کنم باید وبلاگ نویسی رو کنار بذارم. دیگه وقتشه کمپلت به درسام برسم. البته فکر کنار گذاشتن وبلاگ خیلی وقت بود توی ذهنم بود و همونطور که می بینید اکثر اوقات من خونه م و جایی نمی رم که اتفاقی که سوژه ی وبلاگ نویسیم بشه گیر بیارم و وبلاگ رو آپ کنم و اون چیزی که راست و مسلمه اینه که هیچ کس حوصله نداره در مورد چگونه و چقدر درس خوندن من چیزی بدونه پس چرا باید بی خود وقت خودم و شما رو حدر بدم؟.. اما چیزی که باعث شد مصمم بشم وبلاگ رو مدتی کنار بذارم، چت کردن با دوستم بودComputer.. دیشب خیلی اتفاقی توی یاهو مسنجر دیدمش! یکی از دوستای صمیمیه منه که امسال دانشجوی مترجمی زبان شده.. خلاصه صحبت کردن با دوستم همان و زنده شدن امید و گرفتن انرژی واسه ادامه ی راهم و تصمیم به عدم آپ وبلاگ همان. در حدی مصمم شدم که وقتی همه می شینن پای تلویزیون و فیلم می بینن و هی بلند بلند هیجاناتشون رو اعلام می کنن من مثل بدبختا می رم تو اتاق درو می بندم درس می خونمReading a Book. دیگه از این به بعد همینیه که هست..خر شدم .. عید هم قراره بریم شمال اما من یه کتاب تست و یه مقدار جزوه می برم که بترکونمشون..

خدایاااا کمممممممک

بچه ها برام دعا کنید.(سحر شنیدم دعاهات بدجوری می گیره یه نیمچه دعایی هم واسه من بکن)

خدایا به هرچی کنکوریه رحم کن..این دلای کوشولومون رو نشکن..

خوب دیگه وقت خداحافظیه..شاید عید یا بعد عید یکی دوتا آپ کوچولو بکنم..شاید از سفر شمالم و مثل بدبختا درس خوندنم بنویسم اما بعد از کنکور قول می دم برگردم، برگشتنم ردخور نداره..به هر حال خوبی ای بدی ای ازم دیدید حلالم کنید..

به قول یارو شاعر: خداحافظ همین حالا      همین حالا که من تنهام…..

 

 

  نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/13ساعت 14:47  توسط بیتا  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM