تبليغاتX
دنیای من - تک وبلاگی که هنوز دوستش دارم!!
 
 
دیدین بعضی از وبلاگا چطور حال آدمو خراب می کنن؟ یعنی یه سری از وبلاگا هستن که آدم به طرز وحشتناکی با نوشته هاشون ارتباط برقرار می کنه.. درکشون می کنه.. یا حتی گاهی حس می کنه که حال نویسنده رو توی نوشتنه بعضی از پستا بدجوری درک می کنه.حالا شده جریان من. اصلا از اول جریان وبلاگ داری هام رو بگم بعد برسم به وبلاگ مورد نظرم. از همون روز اول و وبلاگ اولم هدفم از وبلاگ داری فقط و فقط کامنتای بقیه بود..در واقع اصل کامنت من رو جذب نمی کرد تعداد کامنتا بود که منو دیوانه می کرد.این حالت یه جور مرضه که با اطمینان می تونم بگم توی اکثر وبلاگ دارا هست. (گفتم اکثر نه همه).منظور اینکه این مرض از روز اول با من هم بود خلاصه وبلاگ ساختم و پاک کردم تا رسیدم به این وبلاگ. نمی دونم شاید عقلم دیگه می رسید یا بزرگ شده بودم که بعد از یه مدت دیگه فقط تعداد کامنت برام مهم نبود یه مرحله پیشرفت کرده بودم و محتوای کامنتا و اینکه بعضی اشخاص خاص برام کامنت بذارن و نظرشون رو بگن خیلی برام مهم شد.یعنی یه فرد مورد نظر بعد از پستی که می ذاشتم اگه می یومد می گفت سلام خیلی جالب بود و این چرت و پرتا می خواستم برم توی وبلاگش بکشمش. بعد از یه مدت که الان باشه بنا به دلایلی به این نتیجه رسیدم که از کامنت و کامنت دونی متنفرم.حالا اون دلایل مربوط میشه به یه سری از وبلاگایی که دیوانه وار دوسشون داشتم و اکثرا هم اسمشون توی لینکای وبلاگم نیست و در واقع اکثر صاحبای اون وبلاگا هنوز که هنوزه از وجود شخص بیتا نامی بی اطلاعن. خیلی دارم می پیچونمش در واقع فقط یکی از وبلاگایی که دوسشون داشتم و همچنان دارم الان لینکش توی وبلاگمه و از وجود من با اطلاع اما از وجود علاقه ی وحشتناکم به وبلاگش بی اطلاعه.خوب جریان از این قراره که فکر می کنم 4 یا 5 تا وبلاگ مورد علاقم رو یکی یکی و به مرور زمان کشف کردم و یک مدت شبانه روز به فکر نوشته هاشون بودم. اصلا اینجوری قاطی می کنم از یکی از وبلاگا شروع می کنم.چند سال پیش یه وبلاگ رو کشف کردم که نوشته هاش به دل آدم می نشست یعنی نوشته هاش واقعا از درونش بیرون می اومد و برای دل خودش می نوشت اما به مرور زمان بقیه هم این وبلاگ رو کشف کردن.آوازه وبلاگ توی وبلاگستان پیچید و همه هجوم بردن به وبلاگش و آمار وبلاگ رفت بالا و بالاتر. کم کم تعداد کامنتا هم زد بالا.بعد از یه مدت حس کردم دارم طبق عادت به وبلاگش سر می زنم. یه مدت دیگه از سر اجبار اینکه باید به این وبلاگ سر بزنم اما دیگه نوشته هاش برام قشنگ نبود اصلا اون نوشته های سابق نبود. قبلا یه چیزی رو یا یه خاطره رو انگار از اعماق وجودش در میورد و می ذاشت توی وبلاگ اما بعدا یه جوری شد. چمیدونم مثلا مثل این آدمایی که توی جمع احساس بامزگی می کنن و یه چیزی تعریف می کنن تا همه بخندن و بگن آفرین.تو خیلی باحالی. تو بهترینی!.. مثلا می گفت من فلان کار رو کردم خوب کردم؟ انتظار داشت همه بیان توی کامنت دونی بگن هوورراااااااا .. آفرین.. آره کار خیلی خوبی کردی.. تو همیشه بهترین کار رو می کنی..وااای چقدر تو عاقلی که این کارو کردی.. و شدیدا هم در برابر کامنتای مخالف عکس العمل نشون میداد.. یعنی می تونم بگم بعد از چند سال هنوز وبلاگی ندیدم که اینطور بخواد کامنترهاش باب میلش بنویسن. یعنی یه چیز باور نکردنیه..به خدا کافیه لینکش کنم و برید ببینید که به محض اینکه کامنت دونی رو باز کنید فقط و فقط با عبارات آفرین باریکلا تو راست می گی تو باهوشی تو خوشکلی تو خدایی مواجه می شید. تنها وبلاگیه که بین وبلاگایی که یه زمانی مورد علاقه م بودن به معنای واقعیه کلمه گندید

ادامه دارد....

پ ن: خسته شدم بقیه ش رو شاید عصری شایدم فردا بنویسم.

  نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/04ساعت 11:57  توسط بیتا 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM