روز سه شنبه نصف روزی از کارم مرخصی گرفتم و با مامانم بلند شدم رفتیم برای ثبت نام..خدایا همش می گفتم الان یه چیزی می شه گند می خوره به کل ثبت نامم اصلا آرامش نداشتم..به خصوص که همش اضطراب اینم داشتم که کار ثبت نامم طول نکشه که از ساعت مرخصیم نگذره..خلاصه وضیعیتی بود واسه خودش..یه مشت برگه توی جلسه توجیهی بهمون دادن که شامل فرم ثبت نام و این چیزا می شد که باید توی خونه پرشون می کردیم..بعد یه میزه طویلی بود که پشتش یه مشت متصدی بود هر کدوم مسول تحویل گرفتن یکی از این برگه ها بودن..خلاصه همینجور که در طول میز پیش می رفتم و از توی کیسه ای که دستم بود هی دنبال این برگه و اون برگه و این فرم و اون فرم می گشتم و می دادم دست اینا.. پروندم دست یه خانومی رسید یهویی گفت چرا فلان برگه توی پروندت نیست..خلاصه عین این بچه شپشا دوباره این کیسه رو گرفتم جلو صورتم و شروع کردم به گشتن دنبال برگه ی مورد نظر..همچینم برگه هام همه بهم ریخته بودن و توی هم قاطی بودن مگه حالا این فرمه پیدا میشد خلاصه با هزار بدبختی درش اوردم گفتم ایناهاش.. خانومه هم گفت اینو که باید یه خانم دیگه ای که کلی عقب تر بود ازت می گرفت و پروندمو بلند کرده می بره پیش خانومه می گه چرا فلان برگه رو از این خانوم نگرفتی؟ پرونده رو هم شلپی انداخت جلو روی میزش اون خانومه هم یکمی پرونده رو بالا و پایین کرد و گفت فلان فرم کجاست گفتم ایناهاش دادم دستش..یکمی نیگاش می کنه داد میکشه خانم فلانی ببین من این فرمه رو ازش گرفته بودم این خودش از لای پروندش برش داشته بود

..چقدر این ملت کم رو بودن و ما خبر نداشتیم..راستی مدرک پیش دانشگاهیم هم که جا گذاشته بودم خونه تا برگشتیم فقط یه ساعت توی ترافیک بودیم تا برسیم خونه منم اعصابم داغون.. اومدیم خونه دیدم من از اون مدرکا که دست همه دخترای اونجا بود ندارم به جاش یه برگه بی خود به اسم مدرک موقت دارم..منم دیگه هر چی فحش بلد بودم به این پیش دانشگاهیم دادم هی می گفتم اینا چرا به من مدرک موقت دادن مدرک اصلیمو ندادن چقدر اینا احمقن حالا من چجوری ثبت نام کنم و خلاصه داشتم سر مامانمو با این حرفا می خوردم دیگه مامانم گوشمو گرفت با همون مدرک موقت بلندم کرد بردم اونجا..اونا هم بهم گفتن که مدرک موقت با مدرک اصلا هیچ فرقی نداره منم خیالم راحت شد..تازه قرار بود ساعت دوازده سر کار باشم ساعت چهار و نیم رسیدم سر کار

..
پ ن:ثبت نام دانشگاهم تموم شد..اصلا روم نمی شد بیام آپ کنم..یه سال آزگار دامپزشکی دامپزشکی راه انداختم تو وبلاگ بیا به دیدن اونوقت حالا رفتم یه رشته دیگه ثبت نام کردم..اصلا دیگه دست و دلم به آپ کردن وبلاگی که توش همش از آرزوهای براورده نشدم نوشتم نمیره.. می خواستم وبلاگ رو پاک کنم..اما نکردم..تنها وابستگی من برای آپ کردن گاه و بی گاه وبلاگم خواهر خوشکلمه که اون سر دنیاس و این وبلاگ وسیله خوبی برای خبر دار شدن اون از اینجاس..آخه من توی ایمیل فرستادن براش تنبلم..اگه این وبلاگم نباشه که از عذاب وجدان می ترکم..

نوشته شده در یکشنبه
1387/06/31ساعت 21:44  توسط بیتا
|